دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 1:46 توسط میلاد غلامرضایی
|
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند