اديان ايران باستان:دين زرتشت


اديان ايران باستان:.


تاريخ ما مي اند که بر همگان واجب است تا از اديان ايران به طور کوتاه اطلاعاتي داشته باشند؛ ما بر اين

شديم تا مطلب زير را براي بازديدگنندگان گرامي آماده کنيم.

دين زرتشت

دين زرتشتي امروز که معتقدان به آن در ايران و هند زندگي مي کنند، باقيمانده دين زرتشتي دوران ساساني

است که با به قدرت رسيدن اردشير پابکان براي نخستين بار به عنوان دين رسمي ايران انتخاب شد. در اين

زمان مدرکي در دست نداريم که حتي با وجود زرتشتي بودن داريوش و خشايارشا، دين زرتشت هيچگاه در

دوراني قبل از زمان ساسانيان، به عنوان دين رسمي مطرح شده باشد. اخلاف خشايارشا مانند اردشير دوم،

پرستنده خدايان متعددي مانند آناهيتا و ميترا بوده‌اند و غير از آن، هيچگاه ديني به عنوان دين تمام مردم

شاهنشاهي هخامنشي مشخص نشده است. پادشاهان اوليه اشکاني نيز احتمالا" به نوعي آئين قبيله‌اي

بجامانده از باورهاي ايرانيان اوليه اعتقاد داشته اند. غير از ولاش اول و جانشينانش، مدرکي براي زرتشتي

خواندن ديگر پادشاهان اشکاني نداريم.


از طرفي، دين زرتشتي ساساني تفاوتهاي عمده اي با دين زرتشتي مندرج در گاثاها دارد. بعضي از باورهاي

مطرح شده در بخشهاي جديدتر اوستاي ساساني، مانند زروانيت، مخالف با باورهاي گاثايي هستند و مي توان

آنها را رسوخي از دين هاي محلي و باورهاي باستاني ايرانيان و حتي تاثيراتي از مذاهب بين النهريني بابل و

آشور دانست. به همين دليل، در اينجا دين گاثايي را مشخصا" ديني جدا از زرتشتي ساساني مي دانيم و بطور

مستقل از آن ياد مي کنيم.

در گاثاها، زرتشت دين کاملا" جديدي را پايه گذاري نمي کند. دين زرتشت بر مبناي باورهاي باستاني ايران پي

ريزي شده و زرتشت خود را تنها اصلاحگر و بازگرداننده دين اصلي مي داند. خداي گاثاها، «مزدا-اهورا» يا

«سرور عقلانيت»، خود يکي از خدايان باستاني است که به همراه ميترا و وهومنه، از خدايان اصلي گروه

«اهوراها» (خدايان خوب) بوده است. اما در گاثاها، مزدا-اهورا تنها خداي موجود است و اوست که انسانها را

به عقلانيت راهنمايي مي کند و آنها را از زندگي کورکورانه باز مي دارد و همواره به «راستي» تشويق مي کند.

در گاثاها، زرتشت به همه خدايان ديگر اعلام جنگ مي دهد و آنها را خدايان گمراهي، «دئو/ديو»، مي خواند.

زرتشت حتي از نامبردن از اين خدايان نيز خودداري مي کند و در گاثاها از کسي جز مزدا-اهورا ذکري نمي

بينيم، هرچند که زرتشت بطور غير مستقيم به وجود خداي نادرستي و دروغ اشاره مي کند، اما نام او را که از

اوستاي جديد مي دانيم (انگره-مئنيو، اهريمن) هرگز نمي برد و تنها در پايان يکي از گاثاها، کلمه «انگره» را به

کار مي برد بدون آنکه نام را کاملا" بيان کند. به نظر مي رسد که زرتشت نمي خواهد شعرهاي جاويدان خود و

تعليماتش براي آيندگان را به نام خداي نادرستي آلوده کند و آن را به عهده شنونده رها مي کند.

گاثاها به زباني بسيار مشکل تنظيم شده اند و ساختمان آنها نيز بسيار پيچيده است. دانشمنداني مانند

هومباخ، نوبري(Nyberg که به غلط در ايران «نيبرگ» ناميده شده) و شوارتز، توانسته اند قسمتهايي از اين

ساختمان پيچيده را کشف کنند و ساختارهايي نظير تنظيم حلقه اي و تکرار معسلامح کلمات در اشعار را

مشخص کنند. اين ساختمان پيچيده و زبان بسيار کهنه، باعث مي شوند که ما به سختي بتوانيم تمام مفهوم

گاثاها را متوجه شويم. آنچه تا اينجا براي ما مفهوم است اينستکه اشاره و اصرار زرتشت در اين اشعار به مقابله

دو عنصر «ارته» (راستي، بن حقيقت و عقلانيت) و «دروج» (نادرستي، بن دروغ و گمراهي) است. در اين

مقابله، زرتشت کمک «مزدا-اهورا» را طلب مي کند که تشويق کننده انسانها به عقلانيت و تفکر است و تنها را

مبارزه با ديوان که حاميان دروج هستند.


نمي توان با اطمينان گفت که دين زرتشت هيچگاه بعد از مرگ موسسش، به همانگونه که او انتظار داشته،

باقي مانده است. از درجه خالص ماندن اين باورها نيز تخميني در دست نداريم، غير از اينکه داريوش نيز در کتيبه

هاي خود به يکي از جنبه هاي دروج، يعني «دروگ» يا سخن ناراست (دروغ) اشاره مي کند. مي توان تصور کرد

که باورهاي گاثايي که براي جامعه اي کوچک و قبيله اي در شرق ايران طراحي شده بودند، بعد از برخورد با

جوامع متمدن و ساکن غرب ايران و تاثير پذيرفتن از باورهاي مغها و اديان بين النهرين و در طول سالهاي

متمادي، تبديل به ديني شد که در دوران ساساني موقعيت رسمي را پيدا کرد. صحبت از دين زرتشتي

ساساني را به آينده موکول مي کنيم.

• اديان ايران باستان

• ميدانيم که اصل و ريشه مذاهب مترقي جهان از عقائد ساده اقوام بدوي و قبائل و عشائر همجي ، که

هزاران سال قبل در جهان مي زيسته اند، نشأت گرفته است. از اين رو در مقام تحقيق از مذهب ايرانيان

باستاني نيز بايد اصل و مبدأ آن را در افسانه ها و اساطير آريائي هاي سفيد پوست، هزاران سال قبل از اين،

جستجو کنيم . همان قوم و نژادي که در قرون قديمه قبل از تاريخ مکتوب يا لااقل از هزاره دوم و سوم قبل از

ميلاد در فلات ايران نمايان شده اند.در طول مدت افزون از جهار هزار سال يک سلسله تحولات فکري و تنديشه

هاي مذهبي در مردم آريائي نژاد اين آب خاک به ظهور رسيده است که از مبادي بدوي چون فتيشيزم و آنيميزم

و پرستش مظاهر طبيعت آغاز شده و در عصر حاضر به ديانت شيعه اماميه که از فرق اسلام و مذهب رسمي

امروز ما ايرانيان مي باشد ، پايان مي پذيرد.


• در هزاره اول قبل از ميلاد در اثر آميزش آرين ها با سکنه بومي در ايران و هند فرهنگ و تمدن جديدي در آن دو

کشور به ظهور رسيده و لسان هاي ايشان که قبلا لهجه هاي محلي بوده و بعدا صورت تکامل حاصل کرده ،

زبانهاي مستقلي شدند. مانند فرس قديم ( عصر کتيبه هاي دوره هخامنشي ) يا زبان ماد ( عصر کتاب اوستا)

يا زبان سانسکريت ( عصر کتب چهارگانه ودا) يا زبان پهلوي قديم ( عصر پارت ها) .اين زبانها ي قديم در ايران

زمين اکنون مورد تکلم نيست و جزء زبانهاي مرده قرار گرفته اند ولي در هندوستان زبان سانسکريت هنوز زنده و

موجود و کتب مقدسه هندوها حافظ آن است.


• هم چنين در دين و اعتقادات نيز عقائد آريائي هاي باستاني در هند و ايران مشترک بوده اند، کتيبه لوحي که

در بوغازکوي در نزديکي آنکارا از عصر تمدن هيت ها در سال 1907 م . کشف گرديد اشاره به اسامي خداياني

مي کند که آن خدايان در نزد آرين هاي قديم مورد پرستش بوده اند و تاکنون نيز در هند معبوديت دارند. مانند :

آلهه ميترا ، ايندرا ، وارونا که هر سه هم در ودا و هم در اوستا مذکورند. خلاصه آئين هاي تازه وارد در مدت ده

قرن با بوميان ايران آميخته و آئين پرستش طبيعت را با عقائد مغان بومي که اعتقاد به نور و ظلمت و ايمان به

سحر و جادو بود ترکيب کردند تا نوبت به ظهور دين عام مزديسني رسيد.

به هر حال اگر بخواهيم اديان ايران باستان را طبقه بندي نمائيم، مي شود آنها را به صورت زير دسته بندي نمود:


    * آئين مغان

    * آئين مهرپرستي يا ميترائيسم

    * دين زردشت

    * آئين ماني

    * آئين مزدک


تحقيقات تاريخي و دين پژوهي بر وجود پيامبران الهي و حکيمان يکتا پرست در ايران باستان صحه مي گذارد.

اين موضوع از چند لحاظ حايز اهميت است: نخست اين که ريشه وحياني بعضي از تعاليم ديني ايران باستان،

مانند اعتقاد به خالق متعال و بهشت و دوزخ، مشخص مي سازد؛ ثانياً اين عقيده که همه مردم ايران، آتش

پرست، خورشيد پرست و مانند آن بودند را رد مي کند و در مقابل، اين احتمال را قوت مي بخشد که هنگام

ورود اسلام به ايران، آثاري از تعاليم انبياء الهي و حکيمان يکتا پرست باقي بوده است؛ چنان که ايرانيان «اهل

کتاب» قلمداد شدند و در نتيجه خدمات متقابل اسلام و ايران، تمدن اسلامي به شکوفايي رسيد؛ ثالثاً سخنان

حکيماني مانند شيخ اشراق، مبني بر وجود حکمت ويژه اي منسوب به حکيمان يکتا پرستِ ايران باستان اثبات

مي شود.

دانشمندان غربي با بيش از دو قرن تلاش، احياگران کيش زرتشت در عصر معاصر محسوب مي شوند. آنان به

دنبال آموزه هاي نابي بودند تا بتوانند آنها را جايگزين کاستي هاي آيين مسيح سازند. به همين دليل متون ديني

ادياني مانند بودا و زرتشت را، که در حال تبديل شدن به اديان خاموش بودند، با خود به غرب برده به احياي آنها

همت گماشتند. آنان «اوستا» را ترجمه کردند و از طريق علم زبان شناسي، تاريخ زندگي زرتشت را تخمين

زدند. پروفسور مري بويس، استاد اديان و زبان هاي ايران باستان، بخشي از اين تلاش را چنين بازگو مي کند:

«در نتيجه آميخته شدن کيش مسيحيت با آشنايي با اساطير يوناني، اين يقين در اروپا پيدا شده بود که شرک،

از ويژگي هاي روزهاي کودکي نسل آدمي است و ملل متمدن، يکتا پرست هستند. گذشته از اين، مسيحيان

پروتستان - کيشي که اکثريت پژوهشگرانِ زرتشتي گري را در دامن خود پرورانده بود- به هرگونه آداب و

رسومي، حتي در مورد خداي يگانه، با بدبيني مي نگريستند. پس پذيرفتن زرتشتي گريِ رايج و کوشش در پي

بردن به تعاليم آن به وسيله سنت موجود و زنده، خارج از ظرفيت و حوصله و توانايي کشش شعور پژوهشگران

غربي بود» .

ريشه هاي يکتا پرستي در ايران باستان را بايد از عقايد مشترک هندو- ايرانيان و از زماني پيش از زرتشت دنبال

کرد. مقايسه آموزه هاي «ودا» و «اوستا» ، برخي از اين مشترکات را مشخص مي کند. شايد مهم ترينِ آنها

اعتقاد به «اهورا مزدا» يعني خداي حکيم، عالَم پس از مرگ و اصل «اشه» ، که معادل ودايي آن «رته» است،

باشد. «اشه» اساس تعاليم زرتشت را تشکيل مي دهد وسه اصل «پندار نيک» ، «گفتار نيک» و «کردار نيک»

از آن استخراج شده است. «اشه» يعني نظمي که حاکم بر جهان است و انسان ها به دليل هماهنگي اين

نظم با جهان، موظف به رعايت راستي و کسب فضايل اخلاقي اند. آنچه که به زرتشت نسبت داده مي شود،

تاکيد بر عظمت اهورا مزدا، به عنوان آفريننده «اشه» و تقبيح «ديوان» است. بر اساس سنت، زرتشت از ميان

خدايان، «اهورا مزدا» را برگزيد و ديگر خدايان را «ديو» ناميد و نفي کرد و «امشاسپندان» و «اهريمن» را در

جايگاهي پايين تر از اهورا مزدا قرار داد.

بدين ترتيب اگر آموزه ثنويت را از تعاليم خود زرتشت بدانيم، اين ثنويت فقط در اعتقاد است و در مقام پرستش،

عملاً فقط اهورا مزدا پرستش مي شود. علامه مجلسي در بحارالانوار، پس از نقل و نقد نظرات نحله هاي

مختلف مجوس مي گويد: «اکثريت مجوس معترف اند که ابليس(اهريمن) قديم نيست، بلکه مخلوق است و از

آنجا که هر مخلوقي نيازمند خالق است، پس آفريده خداي متعال است» .(?)

قاضي صاعد اندلسي، فيلسوف و مورخ سده پنجم هجري در کتاب «التعريف بطبقات الامم» از دانش ملت فارس

تجليل مي کند و از برخي کتاب هاي آنها مانند «احکام نجوم» ، «صور درجات فلک» که منسوب به زردشت

است، و کتاب «تفسير» و به ويژه از کتاب ارزشمند «جاماسب» ياد مي کند، چنان که گويا به آنها دسترسي

داشته و آنها را مطالعه کرده است. سپس مي گويد: «ايرانيان، به اعتقاد برخي از مورخان، در ابتدا يکتا پرست

و بر ديانت حضرت نوح(ع) بودند. تا اين که يوذاسف مشرقي به نزد تهمورث، سومين پادشاه ايرانيان، آمد و

ديانت حنفا را، که همان ديانت صابئي است، بياورد. پس تهمورث از او پذيرفت و مردم را مجبور به پذيرش آن

نمود. حدود ???? سال به آن معتقد بودند تا اين که با ظهور زردشت فارسي در زمان گشتاسب، همگي

مجوسي شدند» . جاي تامل است که قاضي صاعد اندلسي، ديانت حنفا را با آيين صابئي يا مهرپرستي و

آن هر دو دين را با آيين بودايي از يک مقوله به شمار مي آورد و گفته شده است که وي، اين قسمت از مطالب

خود را از مسعودي برگرفته است.

علامه طباطبايي در تفسير آيه شريفه «انما انت منذر و لکل قوم هاد» (?) مي نويسند: «از اين آيه شريفه بر

مي آيد که زمين هيچ وقت از هدايتگري که مردم را به سوي حق هدايت کند خالي نمي شود. يا بايد پيغمبري

باشد و يا هادي ديگري که به امر خدا هدايت کند» . (?) نسبت پيامبر به هادي را نسبت علت محدثه به علت

مبقيه دانسته اند؛ يعني پيامبر، شريعت را مي آورد و هادي، نگهدارنده و پيش برنده آن است. بحار الانوار به نقل

از «احتجاج» طبري، مکالمه اي را ميان امام صادق(ع) و يک زنديق مي آورد. زنديق از حضرت مي پرسد: «آيا

خداوند پيامبري به سوي مجوس فرستاده است؟ من کتاب هايي محکم، مواعظي بليغ و امثالي شافي از آنها

يافتم که اقرار به ثواب و عقاب دارند و شرايعي دارند که به آن عمل مي کنند» . امام صادق(ع) فرمودند: «هيچ

امتي نيست مگر اين که انذار دهنده اي در ميان آنان بوده است. پيامبري از سوي خداوند به همراه کتاب، به

سوي آنان فرستاده شد، پس او را انکار کردند و از قبول کتابش سر باز زدند» . زنديق پرسيد: «او چه کسي

بود؟ آيا زرتشت بود؟» حضرت فرمود: «زرتشت اورادي را براي آنها آورد و ادعاي نبوت کرد. پس قومي به او ايمان

آوردند و قومي انکار کردند. سپس او را اخراج کردند و در بريه اي به وسيله جانوران درنده کشته شد» .(?)

گرچه سند اين روايت موثق نيست و متن آن نيز اضطراب دارد، ولي چاره اي جز بررسي و نزديک شدن به

حقيقت وجود ندارد. در اين روايت، توجه به دو نکته جالب توجه است:. اول اين که ايران باستان پيامبري منذر

داشته است که بالا تر از هادي و راهنما است و دوم اين که آن پيامبر بزرگ، لزوماً زرتشت نيست. البته نبوت

زرتشت انکار نشده است ولي بايد به دنبال پيامبر بزرگ تري در ايران باستان بود که فراتر از زمزمه (گاهان) آورده

باشد.

روايات ديگري وجود دارد که بر وجود نبي در ايران تصريح مي کند. شيخ صدوق در «من لايحضره الفقيه» روايت

مي کند که: «از مجوس جزيه گرفته مي شود؛ زيرا پيامبر فرمود: با آنان همانند اهل کتاب رفتار کنيد. آنان

پيامبري به نام داماسب داشتند که او را به قتل رساندند و کتابي داشتند به نام جاماسب که بر دوازده هزار

قطعه پوست گاو نوشته شده بود که آن را سوزاندند» .(?)

يکي از دلايل روشن تاريخي بر وجود دين الهي وخداپرستي در ايران پيش از اسلام، شيوه برخورد فاتحان

مسلمان با ايرانيان است. مسلمانان بر مبناي سخن پيامبر اکرم (ص)، ايرانيان را اهل کتاب دانستند و با آنان

مانند مسيحيان و يهوديان رفتار کردند. مسلمانان از اهل کتاب، در مقابل برقراري امنيت و ارائه خدمات، جزيه

مي گرفتند ولي با مشرکان چنين رفتاري نداشتند. تقريباً همه محققان اتفاق نظر دارند که مجوس، اهل کتاب

شمرده مي شده اند. اين رفتار مسلمانان با زرتشتيان را محققان سختگيري مانند پروفسور بويس نيز پذيرفته

اند و اعتراف مي کنند که: «علي رغم ترديدهايي که قرن ها بر آن پافشاري مي شد با زردشتيان نيز به عنوان

اهل ذمه رفتار شد» .(?)

مري بويس تاکيد دارد که با ورود اسلام، زرتشتيان اصرار داشتند تا عقايد خود را حفظ کنند و تغيير کيش برخي

از زرتشتيان، علل متفاوتي مانند آزادي از بردگي، فشار حکومتي، فرار از جزيه و در مواردي نيز رهايي از آداب

دشوار عبادي بوده است: «بسياري از زردشتيان هرچند به ستوه آمده و مطيع شده بودند، ولي توانستند، وقتي

هراس هاي اين فتح از سرگذشت، رسوم پيشين خود را پي گيرند. اما در مواجهه دين باستاني شان با اسلام،

زمانه، کفه را به سود اسلام سنگين تر کرده بود» .(?)

ولي او به اين سوال پاسخ نمي دهد که چرا آنچه از باورهاي ايرانيان عهد هخامنشيان تا عهد ساساني در

منابع ارمني، يوناني و سرياني آمده است در نوشته هاي خود زردشتيان، که بعد از اسلام نوشته شد، ديده

نمي شود؟ درحالي که: هيچ مانعي براي ثبت و انتقال آن مفاهيم وجود نداشت. پاسخ کريستين سن، ايران

شناس معروف به اين پرسش چنين است: «گاهي شخص به فکر مي افتد که چرا قسمت بيشتر اوستاي

ساساني در ازمنه اسلامي نابود شده است؟ مي دانيم که مسلمانان، زردشتيان را اهل کتاب مي شمرده

اند؛ بنابراين نابود شدن کتب مقدس آن طايفه را نمي توان به تعصب اسلاميان منسوب کرد و بيشتر قسمت

هاي اوستاي ساساني در قرن نهم ميلادي هنوز موجود بوده يا لااقل ترجمه پهلوي آنها به انضمام تفسير

معروف به زند را در دست داشته اند. مسلماً صعوبت زندگاني مادي، که در آن تاريخ گريبان گير زردشتيان شده

بود، مجال نمي داد که نسلاً بعد نسل ، اين مجموعه بزرگ مقدس را رونويس کنند و از اين جا پي مي بريم که

چرا نسک هاي حقوقي و نظاير آن در طاق نسيان مانده است. زيرا که در آن زمان دولت زردشتي وجود نداشت

و نسک هاي حقوقي بي فايده و خالي از اهميت و اعتبار مي نمود» .(??)

دکتر زرين کوب نيز با تاثير از سخنان کريستن سن، وضعيت پاياني عهد ساساني را تشريح مي کند و نتيجه مي

گيرد که شريعت زردشتي در پايان عهد ساساني چنان ميان تهي و سست شده بود که وقتي اسلام پديد آمد

و موبدان، حمايت دولت ساساني را از دست دادند، خود را ناچار ديدند که در آن آيين اصلاحاتي را اِعمال کنند و

با تهذيب و تلخيص اوستا و حذف پاره اي خرافات و اوهام، آن را به صورتي تازه درآوردند تا بتوانند در معرکه

مجادلات اوايل عهد عباسي از محتواي آن در مقابل مسلمانان، با منطق و استدلال، دفاع کنند. سپس اضافه

مي کند: «در واقع ، قسمت عمده اي از اوستا بعد از غلبه عرب از ميان رفت. با اين همه چنان نبود که تعصب

مسلمانان آن اجزاء گمشده را از ميان برده باشد؛ زيرا مسلمانان با پيروان اوستا تقريباً همان معامله اي را که با

ديگر اهل کتاب کردند روا مي داشته اند.(??)

پس اگر در ايران باستان، انبيايي وجود داشته اند، حکيمان و عارفاني نيز تربيت شده و آموزه هاي خود را نسل

به نسل انتقال داده اند تا اين که سرانجام عروس حکمت فهلوي به دست شوريدگان جسوري چون شيخ

اشراق، از پس پرده راز به بازار عکاظ مي افتد و شهره آفاق مي شود. وجود نماد هاي مشترک، از اوستا گرفته

تا آثار حکيمان اشراقي، که شايد مهم ترين آنها سيمرغ باشد، اين ادعا را تاييد مي کند. در اوستا، سيمرغ بر

روي درخت شگفت انگيز آشيان دارد. در «عقل سرخ »سهروردي، آشيانه سيمرغ بر درخت طوبي است. سيمرغ

سهروردي را صدرالمتالهين شيرازي، عنقا يا جبرييل مي داند. جبرييل در حکمت اشراق، آفرينش گر و واسطه

فيض وجود موجودات دنيايي است و معادل« سروش» در ايران باستان است و سر انجام در روايتي از سلمان

فارسي نقل شده است که:« سروش روز، نام فرشته اي است که موکل نگهداري عالم است و او جبرئيل

است ».(??)


اين سخن سلمان، در«مستدرک الوسايل »و «بحار الانوار»در ضمن حديث مفصلي درباره خواص روزها به نقل از

کتاب« العددالقويه لدفع المخاوف اليوميه »تاليف شيخ رضي الدين علي ابن يوسف حلي، برادر علامه حلي آمده

است. در مراجعه به چنين منابعي بايد از علم نجوم قديم بهره داشت ومنظور استادان اين فنون را از سعد و

نحس ايام و اصطلاحات آن مد نظر داشت. آنچه از سلمان فارسي نقل شد، تأييدي بر وجود آموزه هاي حکيمانه

انبيا(ع) در ايران باستان و آگاهي سلمان فارسي از آن حکمت است.

دين نزد انسان ابتدايي

از نظر پژوهشگران علوم انساني ، نخستين موجود از دين گرايش به پرستش طبيعت است. نمونه هايي از اين

گرايش هم اکنون در مناطق دور افتاده جهان ، ميان انسانهاي ابتدايي مشاهده مي شود . در اين گرايش به

منظور رام کردن نيروهاي طبيعت ، بايد از آن نيروها تجليل کرد و از آنها درخواست لطف و احسان داشت.

علامات و دلائل موجوده که اسناد تحقيقات علماء انسان شناس است ثابت مي کند که انسان نخستين هم از

ابتداي پيدايش خود به حکم غريزه فطري داراي يک نوع فکر مذهبي بوده و حوادث غيبيه نامحسوس و نامرئي در

ضمير ساده و ابتدايي او تأثيري داشته است . مثلا در شکار که وسيله تغذيه او بوده کاميابي خود را بيشتر

مرهون به چيزي نامرئي شبيه بخت يا شانس مي دانسته است نه به مهارت خود. به عبارت ديگر براي بدست

آوردن شکار کمک غيبي را بيشتر از هنر و زحمت خود موثر مي شمرده و معتقد بوده است که يک قوه مستور

نهاني خارج از وجود او بايد به او ياري کند تا بتواند صيد گريز پا و يا پرنده دوردست هدف خود را به آساني به

چنگ آورد.


در همان حال همانطور که به زندگي و حيات خود علاقه داشته مسئله مرگ نيز فکر ساده او را مشغول مي

کرده است در همين انديشه هاي بسيط و ابتدايي اولين بذر عقايد ديني در دماغ او کاشته شده است. خلاصه

، انسان بدوي به تمام شئون و مظاهر عالم از خرد و بزرگ و به تمام موجودات از جمادات و نباتات و حيوانات تا

اجرام سماوي با اين انديشه و فکر مذهبي و با همين حس بيم و اميد نظر مي کرده است. انسانهاي ابتدايي

عصر ما مراسمي ديني دارند که در آن لباسهاي عجيب و غريبي مي پوشند، ماسک بر صورت مي زنند و به

حرکات موزوني مشغول مي شوند و ضمن آن از نيروهاي طبيعت کمک مي خواهند . مثلا به ابر مي گويند ببارد

و به رودخانه مي گويند به گونه اي مناسب و به دور از طغيان و طوفان آنان را سيراب کند و به زمين مي گويند

بروياند و از مزارع و درختان مي خواهند که محصول بهتر و بيشتري بدهند و مانند اينها.

عناصر مشترک اديان ابتدايي

با آنکه اديان ابتدايي در بيغوله هاي جهان پراکنده شده اند و نمي توان ميان آنها هيچ ارتباطي تصور کرد ،

شگفت آور است که آن اديان باورهايي مشابه يکديگر دارند. برخي از اين عناصر مشترک اديان ابتدايي عبارتند

از:


• خدا و خدايان

بايد توجه داشت دينداران به خدايي بسيار والا و فوق تصور بشر عقيده دارند. آنان معتقدند علم وقدرت خدا بي

نهايت است و هرگاه در متون ديني چيزي بر خلاف آن يافت شود، براي تأويل آن تلاش مي کنند. از قرآن مجيد

به روشني فهميده مي شود که مشرکان نيز پيوسته به چنين خدايي معتقد بوده اند.جامعه شناسان دوران

شرک را مقدم بر دوران توحيد معرفي مي کنند، ولي پيروان اديان توحيدي با اين فرضيه به شدت مخالف اند و

شرک را انحراف از توحيد مي دانند.به زعم برخي از اديان ، خدايان در تاريخ براي انسان جلوه گر شده اند و بتان

نمادي از آنها هستند . اين سنخ اديان به فرستادگان الهي يعني انبياء عقيده ندارند.


• نياکان پرستي

ترس از مرگ باعث خرافاتي در جوامع ابتدايي شده بود و برخي از مردم باستان از بازگشت اموات مي ترسيدند

، لذا براي عدم بازگشت آنها اعمالي را انجام مي دادند، اين اعتقاد کم کم به نياکان پرستي تبديل شد و بتها

در مواردي مجسمه نياکان بوده اند ، اکنون نيز مظاهر اين عقيده در سرزمينهايي مانند ژاپن به چشم مي خورد.


 • جادو

در آن اديان جادو عبارت است از مراسمي براي دلجويي و مدد خواهي از نيروهاي طبيعت.در اين مراسم ،

جادوگر فعاليت مي کند و رهبري مراسم را بر عهده مي گيرد.جادوگران از نيروي خود براي معالجه بيماران نيز

استفاده مي کردند که به آنها شمن گفته مي شد.


• قرباني

ميان اقوام سراسر جهان قرباني براي معبود انواعي داشت و از ريختن جرعه اي آب يا شراب تا اهداي گياهان و

محصولات ، ذبح حيوانات و کودکان و بزرگسالان ، همچنين به آتش افکندن کودکان را شامل مي شد.


• توتم

در اين اديان توتم قبيله عبارت است از نشاني که از قبيله حمايت مي کند، که ممکن است يک گونه حيوان ،

نبات يا جماد باشد، مانند پرستش شير در آفريقا ، ببر درهندوستان ، گاو نر در يونان و مصر ، کانگرو در استراليا

و...


• تابو

عبارت است از محرمات قبيله ، مانند مقررات ازدواج و تغذيه .


• مانا

در آيينهاي باستاني برخي از اشياء را داراي نيرو مي دانستند و مورد توجه قرار مي دادند.اين اشيا و آن نيرو مانا

خوانده مي شدند.


• جان پرستي آنيميسم

در آيين باستاني همه مظاهر طبيعت داراي روح هستند و براي بهره برداري از آنها بايد به نيايش و سپاس و

ستايش آنها پرداخت.مانند پرستش زمين ، آسمان و اجرام سماوي و آتش ، رعد و برق و... جان پرستان

طبيعت را داراي شعور و انسانوار مي دانند و به گونه اي با آن راز و نياز مي کنند و براي آن قرباني تقديم مي

کنند.


• فتيشيسم

فتيش واژه پرتغالي به معناي جادو است. ايمان به فتيش ، يعني احترام به يک شيءمادي که نيرويي جادويي

در آن نهفته است، در اقوام ابندايي يافت مي شود. اين شيء معمولا از سنگها و مواد معدني است ، که به

عقيده آن اقوام همراه داشتن آن خوشبختي مي آورد.


• اساطير

بشر هنگامي که از کشف رازهاي جهان احساس ناتواني کرد، براي توضيح پديده ها به اسطوره روي آورد و از

قوه خيال کمک گرفت. مثلا نيمه اول شاهنامه فردوسي نمونه اي از اساطير است. اساطير ابعاد گوناگوني

داشتند و از مهمترين ابعاد آنها ترويج فضايل و کمالات بود. از ديدگاه علمي ، فلسفه و دين تکامل يافته اسطوره

هستند ، ولي اين ادعا در مورد دين از ديدگاه ديني مردود است و اعتقاد به آن با دينداري منافات دارد.

ازدواج در ايران باستان: دين زرتشت

ازدواج در ايران باستان: 


در دين زرتشتي تعدد زوجات روا

نيست و گفته شده همانگونه که يک زن نمي‌تواند در يک زمان بيش از يک شوهر

داشته باشد مرد نيز نمي‌تواند در آن واحد دو يا چند زن داشته باشد. اختيار

زن دوم در شرايطي خاص و سخت که در آيين نامه زرتشتيان آمده جايز است نظير

اينکه زن اول فوت شده باشد.. در ايران باستان تنها در صورتي فرد زرتشتي

مي‌توانست با وجود زن اول زن ديگر اختيار کند که زن اول به تشخيص پزشک

عقيم بوده و خود موافقت خويش را براي اين کار اعلام کند و رضايت داشته

باشد هدف از اين عمل نيز بقا نسل و پرورش فرزنداني نيک براي دين و دنياست.

در مورد انواع

پيوند زناشويي در ايران باستان گفتني است که زن و مرد زرتشتي به 5 صورت و

تحت عناوين پادشاه زن- چاکر زن- ايوک زن- ستر زن- خودسر زن پيوند زناشويي

مي‌بستند که هر يک جداگانه به شرح زير است:


-پادشاه زن:

اين نوع ازدواج به حالتي گفته مي‌شد که دختري پس از رسيدن به سن بلوغ با

موافقت پدر و مادر خود با پسري ازدواج مي‌کرد و پادشاه زن از کاملترين

حقوق و مزاياي زناشويي برخوردار بود و کلا" همه دختراني که براي نخستين

بار و با رضايت پدر و مادر ازدواج مي‌کردند، پيوند زناشويي آنان تحت عنوان

پادشاه زن ثبت مي‌شد..


2-چاکر زن:

اين نوع ازدواج به حالتي اطلاق مي‌شد که زني بيوه به عقد و ازدواج با مرد

ديگري در مي‌آمد. اين زن با زندگي در خانه شوهر دوم خود حقوق و مزاياي

پادشاه زن را در سراسر زندگي مشترک دارا بود، ولي پس از مرگ آيين کفن و

دفن و ساير مراسم مذهبي اش تا سي روزه توسط شوهر دوم يا بستگانش برگزار

مي‌شد. ولي هزينه هاي مراسم بعد از سي روزه به عهده بستگان شوهر اولش بود،

چون معتقد بودند در دنياي ديگر اين زن از آن نخستين شوهر خود خواهد بود و

به همين علت پيوند دوم او تحت عنوان چاکر زن ياد مي‌شد.

حال براي برخي ناآگاهان پيوند زناشويي از نوع چاکر زن را اختيار کردن زن صيغه اي

توسط پدران ما در گذشته قلمداد کرده و پادشاه زن را زن عقدي بيان مي‌کنند

که صحت ندارد.

3-ايوک زن:

اين نوع ازدواج زماني اتفاق مي‌افتاد که مردي دختر يا دختراني داشت و

فرزند پسر نداشت و ازدواج تنها دختر يا کوچکترين دخترش تحت عنوان ايوک ثبت

مي‌شد و رسم بر اين بود که اولين پسر تولد يافته از اين ازدواج به فرزندي

پدر دختر در مي‌آمد و به جاي نام پدرش نام پدر دختر را بعد از نامش

مي‌آوردند و اين نوع ازدواج باعث شده که برخي افراد غير مطلع برچسب ازدواج

با محارم را به زرتشتيان بزنند و اظهار کنند که پدر با دختر خود ازدواج

مي‌کرده است. اينک اشتباه افراد ناآگاه کاملا" مشخص شد و اتهام ازدواج با

محارم کاملا" مردود است.  

4-ستر زن:

وقتي که فرد بالغي بدون ازدواج در مي‌گذشت، پدر و مادر يا خويشان اين فرد

موظف بودند به خرج خود و به ياد فرد درگذشته دختري را به ازدواج پسري در

مي‌آورند. شرط اين نوع ازدواج آن بود که دختر و پسر متعهد مي‌شدند که در

آينده يکي از پسران خود را به فرزند خواندگي فرد درگذشته بدون زن و فرزند

درآورند


5- خودسر زن:

اگر دختري و پسري پس از رسيدن به سن بلوغ برخلاف ميل والدين خود خواستار

ازدواج با يکديگر مي‌شدند و مصر بر اين امر نيز بودند، با وجود مخالفت

والدين ازدواج آنها منع قانوني نداشت و زير عنوان خودراي زن ثبت مي‌گرديد

و در اين بين دختر از ارث محروم مي‌شد، مگر اينکه والدينش به خواست خود

چيزي به او مي‌دادند يا وصيت مي‌نمودند که بدهند.


اين نوع ازدواج ها در ايران باستان انجام مي‌شد امروزه ازدواج ها تحت اين عناوين ثبت نمي‌شود.

گفتني است که طلاق در آيين زرتشتي مطرود و منفور است و تحت شرايطي ويژه و در

مواردي نادر و خاص طبق آيين نامه زرتشتيان مجوز داده مي‌شود.


مثنوی (ابهام‌زدایی) چیست ؟

مثنوی (ابهام‌زدایی)

مثنوی ممکن است به این‌ها اشاره داشته باشد:

    * مثنوی، قالب شعری که بیشتر در سبک خراسانی به کار برده می‌شده‌است.
    * مثنوی معنوی، کتاب شعری از مولانا

کتاب‌های دیگری که با نام مثنوی شناخته می‌شوند:

    * مثنوی طریق‌التحقیق، کتاب شعری از سنایی غزنوی
    * مثنوی حدیقةالحقیقه، کتاب شعری از سنایی غزنوی
    * مثنوی مهر و مشتری، کتاب شعری از محمد عصار تبریزی

رباعی چیست ؟

رباعی

رباعی (به معنی چهارتایی یا چهارگانی) یکی از قالبهای شعر فارسی است که در فارسی به آن ترانه نیز می‌گویند. این قالب، یک قالب شعر ایرانی است، که در زبانهای دیگری (از جمله عربی و ترکی و اردو) نیز مورد استفاده قرار گرفته است. وزن آن هم وزن ِعبارت لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله است. اما عروض دانان ایرانی و خارجی، برای رباعی دو یا یک وزن اصلی قائل‌اند. عروض‌دانان قدیم، وزن رباعی را در دو شجره اخرب و اخرم قرار داده‌اند که از آن 24 وزن منشعب می‌شود. دکتر شمیسا، برای رباعی یک وزن برشمرده و معتقد است از آن یازده وزن فرعی به دست می‌آید.

در مورد منشأ رباعی، در کتابهای تاریخی دو روایت متفاوت درج شده است. روایت اول، رودکی را واضع این نوع شعر (به صورت امروزی) می‌داند و گوید که وزن آن را از ترانه‌ای که کودکان به هنگام بازی می‌خواندند اقتباس کرده است. طبق روایت دوم، یعقوب لیث قهرمان اصلی ماجراست و شعرای دربار او این وزن را اختراع کرده‌اند. رباعی متشکل از دو بیت (چهار مصراع) است. رعایت قافیه در مصراعهای نخست، دوم و چهارم الزامی و در مصراع سوم اختیاری است. شعرای اولیه، به گفتن رباعیات چهار قافیه‌ای گرایش داشتند، اما به تدریج و از اوایل قرن ششم هجری، شکل سه مصراعی قافیه در رباعی رایج شد.

معروف‌ترین رباعی‌سرا در تاریخ ادب فارسی حکیم عمر خیام نیشابوری است. رباعیات عطار، مولوی، اوحدالدین کرمانی و باباافضل کاشی نیز شهرت دارند. در دوران معاصر، نیما یوشیج به سرودن رباعی اشتیاق تمام از خود نشان داد و بیش از 1800 رباعی از او بجای مانده است. بعد از نیما، سایر شاعران نوپرداز همچون سیاوش کسرایی و منصور اوجی به این قالب توجه ویژه داشتند. در دوران انقلاب، رباعی احیاء مجدد یافت و امثال سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور در احیاء آن نقش داشتند.


گر کار فلک به عدل سنجیده بُدی         احوال فلک جمله پسندیده بُدی
ور عدل بُدی به کارها در گردون         کی خاطر اهل فضل رنجیده بُدی؟
(خیام)


گویند بهشت و حور عین خواهد بود         آنجا می‌ِ ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک         چون عاقبت کار چنین خواهد بود
(خیام)


گر یک نفست ز زندگانی گذرد         مگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایۀ ملکت به جهان         عمر است، چنان کِش گذرانی گذرد
(ظهیر فاریابی)


اول به هزار لطف بنواخت مرا         آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا         چون من همه او شدم بینداخت مرا
(مولوی)


آن یار که در سینه جنون دارم ازو         در هر مژه صد قطره خون دارم ازو
کُنجی و دمی و محرمی می‌طلبم         تا شرح دهم که حال چون دارم ازو
(اوحدالدین کرمانی)


رباعی نوعی شعر است در چهار مصرع که جز مصراع سوم دیگر مصراع‌ها هم قافیه‌اند. کتاب بدایع الافکار آن را اینگونه شرح می‌دهد: «از مخترعات بحر هزج است و رباعی از آن جهت گفتند که بحر هزج در اشعار عرب مربع الاجزاء آمده. پس هر یک بیت از این وزن به مثابه دو بیت مربع باشد و مجموع چهار بیت بود از هزج مربع الاجزاء... اگر مصراع سوم نیز مقفی باشد، آن را رباعی مصرع گویند و اگر مصرع سوم بی قافیه باشد، آن را خصی خوانند.


قطعه چیست ؟

قطعه

به هر بخش مجزّا از یک مجموعه قِطعه گفته می‌شود. معانی گوناگون قطعه در پیوندهای زیر آورده شده است:

    * قطعه(ریاضی)
    * قطعات خودرو
    * قطعه در شعر
    * قطعه موسیقی


غزل چیست ؟

غزل

کلمهٔ غزل در اصل به معنای حدیث عشق، عاشقی‌کردن، و عشق‌باختن است در اصطلاح ادبیّات فارسی، غزل قالبی از شعر است که در آن مصراع اول و مصراع‌های زوج هم قافیه‌اند و حد معمول آن به طور متوسّط بین ۵ تا ۱۲ بیت می‌باشد. ازآن روی که این گونه شعر، بیشتر، در بردارندهٔ سخنان عاشقانه بوده‌است، شاعران فارسی آن را غزل نام کرده‌اند. ولی، به‌مرور، و با ورود مفاهیم بلند اخلاقی و معانی دل‌آویز حکمت و عرفان در شعر فارسی، غزل از صورت پیشین آن به‌درآمد، و با اخلاق و عرفان در هم‌آمیخت.

غزل‌سرایان عمده

از جملۀ غزل‌سرایان بلندآوازه در ادبیات عرفانی کهن می‌توان سعدی، مولوی، حافظ، عراقی، و خواجوی کرمانی را نام‌برد.

سعدی و غزل

همه عمر برندارم، سر ازاين خمار مستی         كه هنوز من نبودم، كه تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی، كه حضور و غيبت افتد         دگران روند و آيند و تو هم‌چنان كه هستی
چه حكايت از فراقت، كه نداشتم؟ وليكن         تو چو روی باز كردی، در ماجرا ببستی
دل دردمند ما را، که اسیر تست یارا         به وصال مرهمی ده، چو به انتظار خستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران         نه طریق توست سعدی، کم خویش‌گیر و رستی

مولانا و غزل

میان ما درآ، ما عاشقانیم         که تا در باغ عشقت در کشانیم
مقیم خانۀ ما شو، چو سایه         که ما خورشید را همسایگانیم
چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم         چو عشق عاشقان گر بی نشانیم
ولیک آثار ما پیوستۀ توست         که ما چون جان نهانیم و عیانیم
هرآن چیزی که تو گوئی که آنید         به بالاتر نگر، بالای آنیم

تو آبی، لیک گردابیّ و محبوس         درآ در ما، که ما سیل روانیم


حافظ و غزل

زاهد خلوت‌نشین، دوش به می‌خانه شد         از سر پیمان گذشت، با سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی، جام و قدح می‌شکست         باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب، آمده بودش به خواب         باز به پیرانه‌سر، عاشق و دیوانه شد
مغ‌بچه‌ای می‌گذشت، راه‌زن دین و دل         درپی آن آشنا، ازهمه بیگانه شد
گریۀ شام و سحر، شکر که ضایع نگشت         قطرۀ باران ما، گوهر یک‌دانه شد

منزل حافظ کنون، بارگه پادشاست         دل بر دل‌دار رفت، جان بر جانانه شد

عراقی و غزل

درد ما را نيست درمان الغياث         هجر ما را نيست پايان الغياث
---         ---
نخستین باده کاندر جام کردند         ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را         شراب بی‌خودی در جام کردند
لب می‌گون جانان جام درداد         شراب عاشقانش نام کردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند         به دل ز ابرو دو صد پیغام کردند

جمال خویشتن را جلوه دادند         به یک جلوه، دو عالم رام کردند

خواجو و غزل

هر کو نظر کند به تو، صاحب‌نظر شود         وان کِش خبر شود زغمت، بی‌خبر شود
بگشا کمر که جامۀ جان را قبا کنم         گر زانکه دست من به میانت کمر شود

خواجو ز عشق روی مگردان، که در هوا         سایر به بال همّت و طائر به پر شود


قصیده چیست ؟

قصیده

قَصیده یا چَکامه یک قالب شعر (کلاسیک) فارسی است. قصیده که معمولاً بسیار بلند (بیشتر از ۱۴ بیت) است بیشتر برای مدح، ذم، سوگواری، بزم، وصف طبیعت و موعظه سروده می‌شود. در این نوع شعر مصراع اول با مصراع‌های زوج هم قافیه است. تفاوت قصیده با غزل در تعداد ابیات و موضوع شعر است. کمی یا زیادی بیت های قصاید بستگی دارد به اهمیت موضوع، قدرت و قوت طبع شاعر و نوع قافیه و اوزان شعری. از همین روست که در دیوان‏های شاعران قصیده سرا به قصیده‌های کمتر از بیست بیت یا متجاوز از ۱۷۰ یا ۲۰۰ بیت بر می‏خوریم. قصیده می‌تواند بر وزنهای گوناگونی باشد.


وجه تسمیه

از آن جا که در این گونه شعر نظر شاعر اغلب به شخص و مقصودی معیّن توجّه دارد آن را قصیده یعنی مقصود نام داده اند. طبق نظر علمای ادب، در قصاید فارسی مطلع باید که مصرّع باشد و هر گاه که چنین نیست، به آن شعر قطعه می‌گویند و نه قصیده.

پیشینه

اگرچه پیشینه قصیده به شعر عربی در دوران جاهلیت می‌رسد، لیکن در شعر فارسی از قرن سوم هجری رواج یافت و دوران اوج شکوه آن تا قرن ششم هجری بوده است.

تحولات

قصیده از حیث مضمون و محتوا، از آغاز تا امروز دستخوش دگرگونیهایی شده است که می‏توان به اجمال به شرح زیر بیان کرد:

الف) در رزوگار سامانیان اغلب به مدح و ستایش در حد اعتدال و مبالغه‏های شاعرانه پرداخته می‏شده است.

ب) در دوران غزنویان و سلجوقیان به مدح و ستایش سلاطین و وزرا و امرا با تملق و چاپلوسی به حد غلو و افراط در طرح تقاضا به حد سوال و تکدی می رسیده است.

ج) ناصر خسرو، با ایجاد تحول و انقلاب در مضمون قصیده، آن را در خدمت توجیه و تبیین مبانی اعتقادی آیین اسماعیلیان در آورد.

د) سنایی غالب قصیده را به مضامین دینی و عرفانی و زهدیات و قلندریات تخصیص داد و شیوه‏ی او به وسیله‏ی عطار، شمس مغربی، اوحدی، خواجو، جامی و دیگران دنبال شد.

ه) سعدی و به تبع او سیف فرغانی قصیده را بیشتر در استخدام طرح مسائل اخلاقی و اجتماعی درآوردند.

و) از دوران مشروطیت به این سو، قصیده بیشتر در خدمت مسائل سیاسی، اجتماعی، میهنی و ملی و ستایش آزادی قرار گرفته و در تهییج عواطف و احساسات و تنویر افکار جامعه‏ی کتاب‏خوان نقش بسزایی داشته است. شاخصترین قصاید از این نوع را می توان دردیوان ملک‏الشعرا بهار سراغ گرفت.

قوانین و اصطلاحات

قصیده دارای اصطلاحاتی خاص خود است. بیت اول آن مطلع نامیده می‌شود. به چند بیت ابتدایی قصیده تشبیب، نسیب و یا تغزل گفته می‌شود که همان نقش مقدمه را ایفا می‌کند. تخلص به حلقه واسطه میان تغزل و مدح یا تنه اصلی شعر گفته می‌شود. ابیات پایانی قصیده نیز معمولا به ثنا و دعا اختصاص دارند. به لحاظ طولانی بودن قصیده و یکسان بودن قوافی، گاه شاعر مجبور به تجدید مطلع می‌شود. یعنی مصرع اول بیتی در اواسط قصیده با مصرع های زوج هم قافیه می‌گردد. پس از آن شاعر اجازه دارد که قوافی تکراری با بخش قبلی را در شعر خود استفاده نماید. خاقانی شروانی و سعدی شیرازی در قصاید خود از روش تجدید مطلع سود برده اند.

گلستان سعدی

گلستان سعدی


گلستان کتابی است نوشتهٔ شاعر و نویسندهٔ معروف ایرانی سعدی شیرازی که در یک دیباچه و هشت باب به نثر مُسَّجَع (آهنگین) نوشته شده است. غالب نوشته‌های آن کوتاه و به شیوهٔ داستان‌ها و نصایح اخلاقی است.

    * دیباچه
    * باب اول - در سیرت پادشاهان
    * باب دوّم - در اخلاق درویشان
    * باب سوّم - در فضیلت قناعت
    * باب چهارم - در فواید خاموشی
    * باب پنجم - در عشق و جوانی
    * باب ششم - در ضعف و پیری
    * باب هفتم - در تأثیر تربیت
    * باب هشتم - در آداب صحبت

زندگی‌نامه سعدی

سعدی


ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.


زندگی‌نامه

سعدی در شیراز زاده شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.

سعدی هنوز کودک بود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمد خوارزمشاه و بخصوص حمله سلطان غیاث‌الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید.[۱] سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.این شهاب الدین عمر سهروردی را نباید با شیخ اشراق، یحیی سهروردی، اشتباه گرفت.معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد.

پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای گوناگونی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است[نیازمند منبع] و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنین، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد.

سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی بوستان را که سرودنش در ۶۵۵ به پایان رسید، به نام بوبکر سعد کرد. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت و خود در دیباچه گلستان می‌گوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد. 


نظرات درباره تاریخ تولد و وفات

بر اساس تفسیرها و حدس‌هایی که از نوشته‌ها و سروده‌های خود سعدی در گلستان و بوستان می‌زنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آن‌ها مشخص کرده‌است، دو حدس اصلی در زادروز سعدی زده شده‌است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم») که براساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاه‌ساله می‌دانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری می‌گیرند. از طرف دیگر، عده‌ای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده‌است اشاره می‌کند و سعدی را در آن تاریخ مشهور می‌نامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه می‌گیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده‌است. بیشتر پژوهندگان (از جمله بدیع‌الزمان فروزانفر در مقالهٔ «سعدی و سهروردی» و عباس اقبال در مقدمه کلیات سعدی) این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده‌است، نپذیرفته‌اند. اشکال بزرگ پذیرش چنین نظری آن است که سن سعدی را در هنگام مرگ به ۱۲۰ سال می‌رساند. حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستان‌پردازی دانسته شده‌است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمی‌کند و می‌نویسد «حکایت جامع کاشغر فی‌الواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد می‌کنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبوده‌اند بنابراین نمی‌توان درستی هیچ‌یک از این دو تاریخ را تأیید کرد.


آرامگاه

سعدی در خانقاهی که اکنون آرامگاه اوست و در گذشته محل زندگی او بود، به خاک سپرده شد که در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه کوه فهندژ، در انتهای خیابان بوستان و در کنار باغ دلگشا است. این مکان در ابتدا خانقاه شیخ بوده که وی اواخر عمرش را در آنجا می‌گذرانده و سپس در همانجا دفن شده‌است. برای اولین بار در قرن هفتم توسط خواجه شمس الدین محمد صاحب‌دیوانی وزیر معروف آباقاخان، مقبره‌ای بر فراز قبر سعدی ساخته شد. در سال ۹۹۸ به حکم یعقوب ذوالقدر، حکمران فارس، خانقاه شیخ ویران گردید و اثری از آن باقی نماند. تا این که در سال ۱۱۸۷ ه.ق. به دستور کریمخان زند، عمارتی ملوکانه از گچ و آجر بر فراز مزار شیخ بنا شد که شامل ۲ طبقه بود. طبقه پایین دارای راهرویی بود که پلکان طبقه دوم از آنجا شروع می‌شد. در دو طرف راهرو دو اطاق کرسی دار ساخته شده بود. در اطاقی که سمت شرق راهرو بود، گور سعدی قرار داشت و معجری چوبی آن را احاطه کره بود. قسمت غربی راهرو نیز موازی قسمت شرقی، شامل دو اطاق می‌شد، که بعدها شوریده (فصیح الملک) شاعر نابینای شیرازی در اطاق غربی این قسمت دفن شد. طبقه بالای ساختمان نیز مانند طبقه زیرین بود، با این تفاوت که بر روی اطاق شرقی که قبر سعدی در آنجا بود، به احترام شیخ اطاقی ساخته نشده بود و سقف آن به اندازه دو طبقه ارتفاع داشت. بنای فعلی آرامگاه سعدی از طرف انجمن آثار ملی در سال ۱۳۳۱ ه-ش با تلفیقی از معماری قدیم و جدید ایرانی در میان عمارتی هشت ضلعی با سقفی بلند و کاشیکاری ساخته شد. رو به روی این هشتی، ایوان زیبایی است که دری به آرامگاه دارد.


نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی         که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو         که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان         همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم         همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
مده‌ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم         تو میان ما ندانی، که چه می‌رود نهانی
دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد         نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی


به‌جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست         عاشقم برهمه عالم، که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح         تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل         آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست         به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود، به باشد         خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟         ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است         چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا، گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر         دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست

گزیده اشعار باباطاهر

خوشا آنان که الله یارشان بی           
به حمد و قل هوالله کارشان بی
خوشا آنان که دایم در نمازند               
بهشت جاودان بازارشان بی

********************************************
دلم میل گل باغ ته دیره            
درون سینه ام داغ ته دیره
بشم آلاله زاران لاله چینم             
ونیم آلاله هم داغ ته دیره

********************************************
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم        
به دریا بنگرم دریا ته وینم 
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت          
نشان روی زیبای ته وینم

********************************************
بیا تا  دست از ان عالم بداریم              
بیا تا پای دل از گل در آریم
یکی بر زیگرک نالان درین دشت           
به خون دیدگان آلاله می گشت

********************************************
درخت غم به جانم کرده ریشه            
به درگاه خدا نالم همیشه
رفیقان، قدر یکدیگر بدانید          
اجل سنگست وآدم مثل شیشه

********************************************
اگر شیری اگر میری اگر مور              
گذر باید کنی آخر لب گور
دلا رحمی به جان خویشتن کن     
که مورانت نهند خوان و کنند سور

********************************************
اگر دل دلبری دلبر کدامی      
وگر دلبر دلی دل را چه نامی
دلی نازک به سان شیشه دیرم       
اگر آهی گشم اندیشه دیرم
 
********************************************
چرا دایم بخوابی ای دل ای دل    
رعم در اضطرابی ای دل ای دل
بوره کنجی نشین شکر خدا کن       
که شاید کامیابی ای دل ای دل

********************************************
نسیمی کز بن آن کاکول آیو          
مرا خوشتر زبوی سنبل آیو 
چو شو گیرم خیالش را در آغوش    
سحر از بسترم بوی گل آیو

********************************************
ته هر دردی که داری بر دلم نه            
بمیرم یا بسوجم یا بساجم
حسن آسا بدستش کاسه ی هر          
حسین آسا بدشت کربلا بی

********************************************
به دریای غکت دل غوطه ور بی             
مرا داغ فراغت بر جگر بی
زمژگان خدنگت خورده ام تیر             
که هر دم سوج دل زان بیشتر بی

********************************************
به قبرستان گذر کردم صباحی             
شندم ناله و افغان و آهی
شنیدم کلّه ای با خاک می گفت             
که این دنیا نمی ارزد به کاهی

*******************************************
اگر یار مرا دیدی به خلوت             
بگو ای بی وفا ای بیمروّت
گریبانم زدستت چاک چاکو            
نخواهم دوخت تا روز قیامت

*******************************************
مرا نه سر نه سامان آفریدند                
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک                
مرا از خاک ایشان آفریدند

******************************************
چرا آزرده حالی ایدل ایدل              
همه فکر وخیالی ایدل ایدل
بساجم خنجری دل را برآرم              
بونیتم تا چه حالی ایدل ایدل

******************************************
غم عشقت بیابان پرورم کرد             
فراقت مرغ بی بال و پرم کرد
سه درد آمو بجانم هر سه یکبار              
غریبی و اسیری و غم یار

 زندگی نامه باباطاهر

از خاندان و تحصیلات و زندگی بابا طاهر اطلاعات صحیحی در دسترس نیست اما بنا به نوشته راوندی در راحةالصدور، بابا طاهر در سال ۴۴۷ هجری با طغرل سلجوقی دیدار کرده و مورد احترام او نیز قرار گرفته‌است. در یکی از دوبیتی‌های مشهورش سال تولدش را به حروف ابجد گنجانیده که پس از محاسبه توسط میرزا مهدی خان کوکب به سال ۳۲۶ هجری رسیده‌است. او پس از ۸۵ سال زندگی وفات یافته‌است.

در شهر خرم‌آباد بنایی به نام بقعه باباطاهر وجود دارد که به اعتقاد برخی زادگاه بابا طاهر است.

آرامگاه وی در شمال شهر همدان در میدان بزرگی به نام وی قرار دارد. بنای مقبره بابا طاهر در گذشته چندین بار بازسازی شده‌است. در قرن ششم هجری برجی آجری و هشت ضلعی بوده‌است. در دوران حکومت رضاخان پهلوی نیز بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شده بود. درجریان این بازسازی لوح کاشی فیروزه‌ای رنگی مربوط به سده هفتم هجری بدست آمد که دارای کتیبه‌ای به خط کوفی برجسته و آیاتی از قرآن است و هم اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود. احداث بنای جدید در سال ۱۳۴۴ خورشیدی با همت انجمن آثار ملی و شهرداری وقت همدان و توسط مهندس محسن فروغی انجام شده‌است. این بنای تاریخی طی شمار ۱۷۸۰ مورخه ۲۱/۲/۱۳۷۶ به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده‌است. در اطراف بنای جدید فضای سبز وسیعی احداث شده ‌است.

Mauris eu wisi. Ut ante dui, aliquet nec, congue non, accumsan sit amet, lectus.

-->

ایرج میرزا شعر معلم

شعر معلم


گفت استاد مبر درس از یــاد            

یاد باد آن چه مرا  گفت استاد     

یاد باد آن که مرا یاد آموخت             

آدمی نان خورد از دولت یـــاد

هیـــــچ یــادم نرود این معنی            

کـــه مرا مادر من ،نـــادان زاد

پـــــدرم نیز چو استـــادم دید             

گشــــت از تربیــــــت من آزاد

پس مرا منت از استـــــاد بود            

که به تعلیم من اُستـــــاد اِستاد

هر چه می دانست آموخت مرا           

غیر یک اصــل که نا گفته نهاد

قدر استــــاد نکو دانستن         

حیف استاد به من یاد نداد

ایرج میرزا - ای پسر عزیز

ای پسر عزیز


هان ای پسر عزیز دلبند

بشنو ز پدر نصیحتی چند

می باش به عمر خود سحرخیز

وز خواب سحرگهان بپرهیز

از یاد مبر تو شستشو را

پاکیزه بشوی دست و رو را

از تنرم و خشن هر آنچه پوشی

باید که به پاکیش بکوشی

گر جامه گلیم یا که دیباست

چون پاک و تمیز بود زیباست

چون با ادب و تمیز باشی

نزد همه کس عزیز باشی

با مادر خویش مهربان باش

آماده خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را

از گفته او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند

خرسند شود ز تو خداوند

ایرج میرزا من گرفتم تو نگير

ایرج میرزا من گرفتم تو نگير


زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر … من گرفتم تو نگیر


بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر


یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم … تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر … من گرفتم تو نگیر


بودم آن روز من از طایفه دّرد کشان … بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر … من گرفتم تو نگیر


ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر … من گرفتم تو نگیر


بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم … مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر … من گرفتم تو نگیر


من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام

می دهد یونجه به من جای پنیر … من گرفتم تو نگیر



بیوگرافی : جلال‌الدین محمد بلخی مولانا

جلال‌الدین محمد بلخی

جلال‌الدین محمد بلخی (‎۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ - ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از مشهورترین شاعران فارسی‌زبان ایرانی است. نام کامل وی «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده و در دوران حیات به القاب «جلال‌الدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیده می‌شده است. در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند.


زندگی‌نامه

جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع‌الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ (ولایتی در افغانستان امروزی) زاده شد. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهٔ او به احمد غزالی می‌پیوست. وی در عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت و چون اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچم‌داران کلام و جدال با او مخالفت کردند. از جمله فخرالدین رازی که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. سلطان‌العلما احتمالاً در سال ۶۱۰ هجری قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچید و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد. در طول سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. وی به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت و تا اواخر عمر آن‌جا بود و علاءالدین کیقباد پیکی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.[۲]

همه کردند رو به فرزندش         که تویی در جمال مانندش

شاه ما زین سپس تو خواهی بود         از تو خواهیم جمله مایه و سود

سید برهان‌الدین محقق ترمذی، مرید پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی بود که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی سفر کرد تا با مرشد خود، سلطان‌العلما در قونیه دیدار کند؛ اما وقتی که به قونیه رسید، متوجه شد که او جان باخته است. پس نزد مولانا رفت و بدو گفت: در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شود. مولانا نیز به دستور او به ریاضت پرداخت و نه سال با او همنشین بود تا اینکه برهان‌الدین جان باخت.


بود در خدمتش به هم نه سال         تا که شد مثل او به قال و به حال


طلوع شمس


مولانا در ۳۷ سالگی عارف و دانشمند دوران خود شد و مریدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا اینکه شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه ۲۶ جمادی‌الاخر ۶۴۲ نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال مولانا آثاری برجای گذاشت که از عالی‌ترین نتایج اندیشه بشری است. و مولانا حال خود را چنین وصف می‌کند:

زاهد بودم ترانه گویم کردی         سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم         بازیچهٔ کودکان کویم کردی


پیوستن شمس به مولانا


روزی مولوی از راه بازار به خانه بازمی‌گشت که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» مولانا اندیشید و گفت: «بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد.»پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد. نگاه شمس به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمده‌ام اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله می‌توانی رسید؟

ونگاه مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و این‌بار مزاحم را از شانه‌هایم بردار.»

شمس در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور عرفانی پرداخت. کسی نمی‌داند شمس به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد؛ اما واضح است که شمس عالم و جهاندیده بود و برخی به خطا گمان کرده‌اند که او از حیث دانش و فن بی‌بهره بوده‌است که نوشته‌هایش او بهترین گواه بر دانش گسترده‌اش در ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.


غروب موقت شمس

مریدان که می‌دیدند که مولانا مرید ژنده‌پوشی گمنام شده و توجهی به آنان نمی‌کند، به فتنه‌جویی روی آوردند و به شمس ناسزا می‌گفتند و تحقیرش می‌کردند. شمس از گفتار و رفتار مریدان رنجید و در روز پنجشنبه ۲۱ شوال ۶۴۳، هنگامی‌که مولانا ۳۹ سال داشت، از قونیه به دمشق کوچید. مولانا از غایب بودن شمس ناآرام شد. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت با پشیمانی از مولانا پوزش‌ها خواستند.

پیش شیخ آمدند لابه‌کنان         که ببخشا مکن دگر هجران

توبهٔ ما بکن ز لطف قبول         گرچه کردیم جرم‌ها ز فضول

مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه باز گردانند. شمس بازگشت و سلطان ولد به شکرانهٔ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.


غروب دائم شمس


پس از مدتی دوباره حسادت مریدان برانگیخته شد و آزار شمس را از سر گرفتند. شمس از کردارهایشان رنجید تاجایی‌که که به سلطان ولد شکایت کرد:

خواهم این بار آنچنان رفتن         که نداند کسی کجایم من

همه گردند در طلب عاجز         ندهد کس نشان ز من هرگز

چون بمانم دراز، گویند این         که ورا دشمنی بکشت یقین

او سرانجام بی‌خبر از قونیه رفت و ناپدید شد و از تاریخ سفر و چگونگی آن کسی چیزی نمی‌داند.
شیدایی مولانا

مولانا در دوری شمس ناآرام شد و روز و شب به سماع پرداخت و حال آشفته‌اش در شهر بر سر زبان‌ها افتاد.

روز و شب در سماع رقصان شد         بر زمین همچو چرخ گردان شد


مولانا به شام و دمشق رفت اما شمس را نیافت و به قونیه بازگشت. او هر چند شمس را نیافت؛ ولی حقیقت شمس را در خود یافت و دریافت که آنچه به دنبالش است در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذره‌ای در آفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ می‌زدند. مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح کمک می‌کرد تا دررهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. چندین سال گذشت و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس را نیافت و به قونیه بازگشت.
مولانا و صلاح‌الدین زرکوب

مولانا همچون عارفان و صوفیان بر این باور بود که جهان هرگز از مظهر حق خالی نمی‌گردد و حق در همهٔ مظاهر پیدا و ظاهر است و اینک باید دید که آن آفتاب جهان‌تاب از کدامین کرانه سر برون می‌آورد و از وجود چه کسی نمایان می‌شود.

روزی مولانا از کنار زرکوبان می‌گذشت. از آواز ضرب او به چرخ در آمد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود. بدین ترتیب مولانا شیفته صلاح‌الدین شد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب جای خالی شمس را تا حدودی پر کرد. صلاح‌الدین مردی عامی و درس‌نخوانده از مردم قونیه بود و پیشهٔ زرکوبی داشت. مولانا زرکوب را جانشین خود کرد و حتی سلطان ولد با همه دانشش از او اطاعت می‌کرد. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدرش بود ولی مقام خود را به ویژه در علوم و معارف برتر از زرکوب می‌دانست؛ اما سرانجام دریافت که دانش و معارف ظاهری چاره‌ساز مشکلات روحی و معنوی نیست. او با این باور مرید زرکوب شد. صلاح‌الدین زرکوب نیز همانند شمس مورد حسادت مریدان بود اما به هر حال مولانا تا ۱۰ سال با او انس داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و جان باخت و در قونیه دفن شد.
مولانا و حسام‌الدین چلبی
نوشتار اصلی: حسام‌الدین حسن چلبی

حسام‌الدین چلبی معروف به اخی ترک از عارفان بزرگ و مرید مولانا بود. مولانا با او نیز ۱۰ سال همنشین بود.
درگذشت مولانا
آرامگاه مولوی در قونیه، ترکیه

مولانا، پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.

در آن روز پرسوز، قونیه در یخ‌بندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی می‌گوید: «بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و ۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود:

بعد چل روز سوی خانه شدند         همه مشغول این فسانه شدند

روز و شب بود گفتشان همه این         که شد آن گنج زیر خاک دفین


نمونه‌هايي طنزآميز از كليات عبيد زاكاني

در اين گزيده نمونه‌هايي طنزآميز از كليات عبيد زاكاني به تصحيح و مقدمه استاد زنده ياد عباس اقبال آشتياني استخراج شده است. به مصداق فرمايش مولانا كه:

آب دريا را اگر نتوان كشيد

هم به قدر تشنگي بايد چشيد


«بله» نگو

 يكي از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد كه اي پسر، زبان از لفظ «نعم» حفظ كن و پيوسته لفظ «لا» بر زبان ران و يقين بدان كه تا كار نفر با «لا» باشد كار تو بالا باشد و تا لفظ تو «نعم» باشد‌، دل تو به غم باشد.

نهايت خساست

بزرگي كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسيد و اميد زندگاني قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: اي فرزندان، روزگاري دراز در كسب مال، زحمت‌هاي سفر و حضر كشيده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگي فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشيد و به هيچ وجه دست خرج بدان نزنيد.

اگر كسي با شما سخن گويد كه پدر شما را در خواب ديدم قليه حلوا مي‌خواهد، هرگز به مكر آن فريب نخوريد كه آن من نگفته باشم و مرده چيزي نخورد.

اگر من خود نيز به خواب شما بيايم و همين التماس كنم، بدان توجه نبايد كرد كه آن را خواب و خيال و رويا خوانند. چه بسا كه آن را شيطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگي نخورده باشم در مردگي تمنا نكنم. اين بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.

چانه‌زني

 بزرگي در معامله‌اي كه با ديگري داشت، براي مبلغي كم، چانه‌زني از حد درگذرانيد. او را منع كردند كه اين مقدار ناچيز بدين چانه‌زني نمي‌ارزد. گفت: چرا من مقداري از مال خود ترك كنم كه مرا يك روز و يك هفته و يك ماه و يك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، يك روز بس باشد، اگر به حمام روم، يك هفته، اگر به حجامت دهم، يك ماه، اگر به جاروب دهم‌، يك سال، اگر به ميخي دهم و در ديوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتي كه چندين مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهي از دست من برود؟!

گوشت را آزاد كن

 از بزرگان عصر، يكي با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌اي گوشت بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتي زعفراني بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.

خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداري روغن بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.

گفت: اي خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خيري در خاطر مبارك مي‌گذرد، به نيت خدا اين گوشت پاره را آزاد كن!

رساله دلگشا

ادعاي چهارم

 مهدي خليفه در شكار لشكر جدا ماند. شب به خانه عربي بياباني رسيد. غذايي كه در خانه موجود بود و كوزه‌اي شراب پيش آورد. چون كاسه‌اي بخوردند، مهدي گفت: من يكي از خواص مهدي‌ام، كاسه دوم بخوردند، گفت: يكي از امراي مهدي‌ام. كاسه سيم بخوردند، گفت: من مهدي‌ام.

اعرابي كوزه را برداشت و گفت: كاسه اول خوردي، دعوي خدمتكار كردي. دوم دعوي امارت كردي. سيم دعوي خلافت كردي، اگر كاسه ديگر بخوري، بي شك دعوي خدايي كني!

روز ديگر چون لشكر او جمع شدند، اعرابي از ترس مي‌گريخت. مهدي فرمود كه حاضرش كردند، زري چندش بدادند. اعرابي گفت: اشهد انك الصادق و لو دعيت الرابعه (گواهي مي‌دهم كه تو راستگويي حتي اگر ادعاي چهارم را هم داشته باشي.)

آرمان دزدي

 ابوبكر ربابي اكثر شب‌ها به دزدي مي‌رفت. شبي چندان كه سعي كرد چيزي نيافت. دستار خود بدزديد و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌اي؟ گفت: اين دستار آورده‌ام. زن گفت: اين كه دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو نداني. از بهر آن دزديده‌ام تا آرمان دزدي‌ام باطل نشود.

خودكشي شيرين

 حجي در كودكي شاگرد خياطي بود. روزي استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاري رود. حجي را گفت: درين كاسه زهر است، نخوردي كه هلاك شوي. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجي وصله جامه به صراف داد و تكه ناني گرفت و با آن تمام عسل بخورد.

استاد بازآمد، وصله طلبيد، حجي گفت: مرا مزن تا راست بگويم. حالي كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسيدم كه بيايي و مرا بزني. گفتم زهر بخورم تا تو بيايي من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقي تو داني.

دير رسيدم

 جمعي به جنگ ملاحده  رفته بودند. در بازگشتن هر يك سر ملاحده‌اي بر چوب كرده مي‌آوردند. يكي پايي بر چوب مي‌آورد. پرسيدند: اين را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نياوردي؟ گفت: تا من برسيدم، سرش را برده بودند.

ياد خدا و پيامبر

 شخصي از مولانا عضدالدين پرسيد چطور است كه در زمان خلفا مردم دعوي خدايي و پيغمبري بسيار مي‌كردند و اكنون نمي‌كنند. گفت: مردم اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگي پيش آمده است كه نه از خدايشان به ياد مي‌آيد و نه از پيغامبر.

حكايت حضرت يونس عليه‌السلام

پدر حجي سه ماهي بريان به خانه برد. حجي در خانه نبود. مادرش گفت: اين را بخوريم پيش از آن كه حجي بيايد. سفره بنهادند. حجي بيامد دست به در زد. مادرش دو ماهي بزرگ در زير تخت پنهان كرد و يكي كوچك در ميان آورد. حجي از شكاف در ديده بود. چون بنشستند پدرش از حجي پرسيد كه حكايت يونس پيغمبر شنيده‌اي؟ حجي گفت: از اين ماهي پرسيدم تا بگويد. سر پيش ماهي برده و گوش بر دهان ماهي نهاد. گفت: اين ماهي مي‌گويد كه من آن زمان كوچك بودم. اينك دو ماهي ديگر از من بزرگتر در زير تختند. از ايشان بپرس تا بگويند.

عاقبت كسب علم

 معركه‌گيري با پسر خود ماجرا مي‌كرد كه تو هيچ كاري نمي‌كني و عمر در بطالت به سر مي‌بري. چند با تو بگويم كه معلق زدن بياموز، سگ ز چنبر جهانيدن و رسن بازي تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوي. اگر از من نمي‌شنوي، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ (به ارث مانده) ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تا زنده باشي در مذلت و فلاكت و ادربار بماني و يك جو از هيچ جا حاصل نتواني كرد.

رخوت شراب

كسي را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعي شراب مي‌خورد. يكي آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است. او را دل نمي‌داد كه ترك مجلس كند. گفت: باكي نيست مردان هرجا افتند. گفت: مرده است. گفت: والله شير نر هم بميرد. گفتند: بيا تا بركشيمش‌. گفت: ناكشيده پنجاه من باشد. گفتند: بيا تا برخاكش كنيم. گفت: احتياج به من نيست. اگز زر طلاست من بر شما اعتماد كلي دارم. برويد و در خاكش كنيد.

دليل شكر

 مردي خر گم كرده بود. گرد شهر مي‌گشت و شكر مي‌گفت: گفتند : چرا شكر مي‌كني. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نيز امروز چهار روز بودي كه گم شده بودمي.

خانه مصيبت‌زده

 درويشي به در خانه‌اي رسيد. پاره ناني بخواست. دختركي در خانه بود. گفت: نيست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت براي تسليت خويشاوندان رفته است. گفت: چنين كه من حال خانه شما را مي‌بينم، خويشاوندان ديگر مي‌بايد كه براي تسليت شما آيند.

گربه تبردزد

 مردي تبري داشت و هر شب در مخزن مي‌نهاد و در را محكم مي‌بست. زنش پرسيد چرا تبر در مخزن مي‌نهي؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه مي‌كند؟ گفت: ابله زني بوده اي! تكه‌اي گوشت كه به يك جو نمي‌ارزد مي‌برد، تبري كه به ده دينار خريده‌ام، رها خواهد كرد؟

در فكر بودم

 يكي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره پياز در بسته ديد. گفت: در اين باغ چه كار داري؟ گفت: بر راه مي‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پياز بركندي؟ گفت: باد مرا مي‌ربود، دست در بند پياز مي‌زدم، از زمين برمي‌آمد. گفت: اين هم قبول، ولي چه كسي جمع كرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نيز در اين فكر بودم كه آمدي.

تازه‌آمده‌ام

شخصي در خانه مردي خواست نماز بخواند. پرسيد كه قبله كدام طرف است، گفت: من هنوز دو سال است كه در اين خانه ام. كجا دانم كه قبله چون است.

خواندن فكر

 شخصي دعوي نبوت مي‌كرد. پيش خليفه بردند. از او پرسيد كه معجزه‌ات چيست؟ گفت: معجزه‌ام اين است كه هرچه در دل شما مي‌گذرد، مرا معلوم است. چنان كه اكنون در دل همه مي‌گذرد كه من دروغ مي‌گويم.

پلنگ

 بازرگاني را زني خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامه‌اي سفيد بساخت و كاسه‌اي نيل به خادم داد كه هرگاه از اين زن حركتي ناشايست پديد آيد، يك انگشت نيل بر جامه او بزن تا چون بازآيم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتي خواجه به خادم نبشت كه:

چيزي نكند زهره كه ننگي باشد

بر جامه او ز نيل رنگي باشد.

خادم باز نبشت كه:

گر آمدن خواجه درنگي باشد

چون بازآيد، زهره پلنگي باشد

مسلماني

خطيبي را گفتند: مسلماني چيست: گفت: من مردي خطيبم، مرا با مسلماني چكار؟

عرق

 كسي تا‌بستان از بغداد مي‌آمد، گفتند: آنجا چه مي‌كردي؟ گفت: عرق.

اهميت گيوه

 درويشي گيوه در پا نماز خواند. دزدي طمع در گيوه او بست. گفت: با گيوه نماز درست نباشد. درويش دريافت و گفت: اگر نماز نباشد، گيوه باشد.

عمر بعد از مرگ

 ظريفي مرغ بريان در سفره بخيلي ديد كه سه روز پي در پي بود و نمي‌خورد. گفت: عمر اين مرغ بريان، بعد از مرگ،‌ درازتر از عمر اوست پيش از مرگ.

فرزند بزرگان

 زن طلحك فرزندي زاييد. سلطان محمود او را پرسيد كه چه زاده است؟ گفت: از درويشان چه زايد؟ پسري يا دختري. گفت: مگر از بزرگان چه زايد؟ گفت: چيزي زايد بي هنجار گوي و خانه برانداز.

تلقين مغرضانه

 ميان رئيس و خطيب ده دشمني بود. رئيس بمرد، چون به خاكش سپردند، خطيب را گفتند: تلقين او گوي. گفت: از بهر اين كار ديگري را بخواهيد كه او سخن من به غرض مي شنود.

دزد بي تقصير

 استر طلحك بدزديدند. يكي مي‌گفت: گناه توست كه از پاس آن اهمال ورزيدي، ديگري گفت: گناه مهمتر آن است كه در طويله بازگذاشته است... گفت: پس در اين صورت، دزد را گناه نباشد.

به همين مي‌خندم: شخصي مهماني را در زير خانه خوابانيده نيمه شب صداي خنده وي را در بالاخانه شنيد. پرسيد كه در آنجا چه مي‌كني؟ گفت: در خواب غلتيده‌ام، گفت: مردم از بالا به پايين مي‌غلتند تواز پايين به بالا مي‌غلتي؟ گفت: من هم به همين مي‌خندم.

همه را بپوش

 سلطان محمود در زمستان سخت، به طلحك گفت كه با اين جامه يك لا در اين سرما چه مي‌كني كه من با اين همه جامه مي‌لرزم. گفت: اي پادشاه، تو نيز مانند من كن تا نلرزي. گفت: مگر تو چه كرده‌اي؟ گفت: هرچه جامه داشتم همه را در بر كرده‌ام.

با اينكه نمي‌خوانم

 شمس‌الدين مظفر روزي با شاگردان خود مي‌گفت: تحصيل در كودكي مي‌بايد كرد. هرچه در كودكي به ياد گيرند، هرگز فراموش نشود. من اين زمان‌، پنجاه سال باشد كه سوره فاتحه را ياد گرفته‌ام و با وجود اينكه هرگز نخوانده‌ام هنوز به ياد دارم.

سجده سقف

 شخصي خانه به كرايه گرفته بود. چوب‌هاي سقفش بسيار صدا مي‌كرد. به صاحبخانه براي تعمير آن سخن به ميان آورد. پاسخ داد كه چوب‌هاي سقف ذكر خداوند مي‌كنند. گفت: نيك است اما مي‌ترسم اين ذكر منجر به سجود شود.

دوستي نسيه

 هارون به بهلول گفت: دوست‌ترين مردمان نزد تو كيست؟ گفت: آن كه شكمم را سير سازد. گفت: من سير مي‌سازم، پس مرا دوست خواهي داشت يا نه، گفت: دوستي نسيه نمي‌شود.

شوهر چهارم

 زني كه سر دو شوهر را خورده بود، شوهر سيمش رو به مرگ بود. براي او گريه مي‌كرد و مي‌گفت: اي خواجه، به كجا مي‌روي و مرا به كي مي‌سپاري؟ گفت : به چهارمين.

خواص نام آدم و حوا

 واعظي بر منبر مي‌گفت: هر كه نام آدم و حوا نوشته در خانه آويزد، شيطان بدان خانه درنيايد. طلحك از پاي منبر برخاست و گفت: مولانا شيطان در بهشت در جوار خانه به نزد ايشان رفت و بفريفت، چگونه مي‌شود كه در خانه ما از اسم ايشان پرهيز كند؟

قسم دروغ

شيطان را پرسيدند كه كدام طايفه را دوست داري؟ گفت: دلالان را. گفتند:‌ چرا؟ گفت: از بهر آن كه من به سخن دروغ از ايشان خرسند بودم، ايشان سوگند دروغ نيز بدان افزودند.

اگر مي‌توانستم: عسسان (پاسبانان) شب به مردي مست رسيدند، بگرفتند كه برخيز تا به زندانت بريم. گفت: اگر من به راه توانستمي رفت، به خانه خود رفتمي.

بيا پايين: اعرابي را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته، ديگران در زيرايستاده، گفت: السلام‌عليك يا الله. گفت: من الله نيستم. گفت‌: يا جبرئيل. گفت: من جبرئيل نيستم. گفت: الله نيستي، جبرئيل نيستي، پس چرا بر آن بالا رفته تنها نشسته‌اي؟ تو نيز به زيرآي و در ميان مردمان بنشين.

تهديد: درويشي به دهي رسيد. جمعي كدخدايان را ديد آنجا نشسته، گفت: مرا چيزي بدهيد و گرنه با اين ده همان كنم كه با آن ده ديگر كردم. ايشان بترسيدند، گفتند مبادا كه ساحري يا ولي‌اي باشد كه از او خرابي به ده ما رسد. آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدند كه با آن ده چه كردي؟ گفت: آنجا سوالي كردم، چيزي ندادند، به اينجا آمدم، اگر شما نيز چيزي نمي‌داديد به دهي ديگر مي رفتم.

سركه هفت ساله

 رنجوري را سركه هفت ساله تجويز كردند. از دوستي بخواست. گفت: من دارم اما نمي‌دهم. گفت: چرا؟ گفت: اگر من سركه به كسي دادمي، سال اول تمام شدي و به هفت سالگي نرسيدي.

جزاي گاز گرفتن

 وقتي مزيد را سگ گزيد (گاز گرفت). گفتند: اگر مي‌خواهي درد ساكت شود، آن سگ را تريد بخوران. گفت: آن گاه هيچ سگي در جهان نماند، مگر آن كه بيايد و مرا بگزد.

نيم عمر و كل عمر

 نحوي در كشتي بود. ملاح را گفت: تو علم نحو خوانده‌اي؟ گفت: نه. گفت: نيم عمرت برفناست. روز ديگر تندبادي پديد آمد، كشتي مي‌خواست غرق شود. ملاح او را گفت: تو علم شنا آموخته‌اي؟ گفت: نه. گفت: كل عمرت برفناست!

بیوگرافی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی معروف به عبید زاکانی شاعر و نویسندهٔ طنزپرداز فارسی‌زبان قرن هشتم هجری است. علت مشهور بودن او به (زاکانی) نسبت داشتن او به خاندان زاکان است که این خاندان تیره‌ای از «عرب بنی خفاجه» بودند که بعد از مهاجرت به ایران به نزدیکی رزن از توابع همدان رفتند ودر آن ناحيه ساکن شدند. بنا به گفتهٔ تاریخ نویسان «عبید» در طول حیات خود لقبهایی را از أمراء وحکام زمان خود گرفته‌است. و اشعار خوب و رسائل بی نظیری دارد.

عباس اقبال در مقدمه دیوان عبید می‌نویسد:

از شرح حال و وقایع زندگانی عبید زاکانی بدبختانه اطلاع مفصل و مشبعی در دست نیست. اطلاعات ما در این باب منحصر است به معلوماتی که حمدالله مستوفی معاصر عبید و پس از او دولتشاه سمرقندی در تذکره خود، تألیف شده در قرن ۸۹۲ ه.ق.، در ضمن شرحی مخلوط به افسانه در باب او به دست داده و مؤلف ریاض العلماء در باب بعضی از تألیفات او ذکر کرده‌است. معلومات دیگری نیز از اشعار و مؤلفات عبید به دست می‌آید. از مختصری که مؤلف تاریخ گزیده راجع به عبید نوشته‌است مطالب زیر استنباط می‌شود:

۱-اینکه او از جمله صدور وزرا بوده، ولی در هیچ منبعی به آن اشاره نشده‌است.

۲-نام شخص شاعر نظام الدین بوده‌است، در صورتی که در ابتدای غالب نسخ کلیات و در مقدمه‌هایی که بر آن نوشته‌اند وی را نجم الدین عبید زاکانی یاد کرده‌اند.

۳-نام شخصی شاعر عبیدالله و عبید تخلص شعری او است. خود او نیز در تخلص یکی از غزلهای خود می‌گوید:
گر کنی با دیگران جور و جفا         با عبیدالله زاکانی مکن

ایرج میرزا قطعه کاروانسرا

در سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می‌رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد
مردم همه می‌جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهرمی رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند

بیوگرافی ایرج میرزا

ایرج میرزا

ایرج میرزا (زادهٔ ۱۲۹۱ه. ق. / ۱۸۷۴ در شهر تبریز - درگذشتهٔ ۱۳۰۳ خورشیدی/ ۱۹۲۴) ملقب به «جلال‌الممالک» و فخرالشعرا، شاعر ایرانی اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی بود.

زندگی

او فرزند صدرالشعرا غلامحسین‌میرزا، نوهٔ ایرج پسر فتحعلی‌شاه و نتیجهٔ فتحعلی شاه قاجار بود. در فارسی و عربی و فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز می‌دانست و خط را خوب می‌نوشت. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در نوزده‌سالگی هنگام ولیعهدی مظفر الدین میرزای قاجار لقب «ایرج بن صدرالشعرا» یافت. لیکن بزودی از شاعری دربار کناره گرفت و به مشاغل دولتی مختلفی پرداخت که از میان آنان کار در وزارت فرهنگ (معارف آن‌زمان) بود.

شعر ایرج به خاطر طنز سنگین، و در برداشتن نکاتی که در عرف جامعه بعضاً غیراخلاقی تلقی می‌شود معروف است. سبک شعری او ساده و روان و دربرگیرنده واژگان و گفتارهای عامیانه و رکیک است. شعر "داشت عباسقلی خان پسری..." از ایرج میرزا را نخستین شعر با ادبیات کودک در فارسی می‌دانند. در تبریز به دنیا امد و در مدرسه دارالفنون تبریز تحصیل کرد وقتی امیر نظام گروسی مدرسه مظفری را در تبریز تاسیس کرد ایرج میرزا سمت معاونت آن مدرسه را یافت سپس به استخدام اداره گمرک درآمد و پس از مشروطیت هم در مشاغل مختلف دولتی در مناطق مختلف کشور خدمت کرد وی در تهران در گذشت و در قبرستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

بیوگرافی, وصیت نامه کارو

کارو شاعر و نثر نويس معاصر ، برادر خواننده معروف ويگن در سال 1306 ه.ش در همدان ديده به جهان گشود اين شاعر نه چندان نامی اما برای اهل هنر آشنا مضمون بيشتر اشعارش دردهای اجتماعی است که فقر در آنها بيداد می کند.کتاب معروف او سکوت سرد است که در سال 1334 به نثر و نظم درآورده و به چاپ رسانده از باقی آثارش نامه ها- خاطرات- گورکن را می توان نام برد.اين شاعر حساس بنا به گفته ای در همان سال 1334 بعد از نوشتن يک وصيت نامه در سن 28 سالگی دست به خود کشی زد که خود از آن به 280 سال رنج و مشقت ياد می کند  البته این پایان راه برای کارو نبود .در گوشه ای از اين وصيت نامه آمده است:

می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....
...
اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!... لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نويسندگی من است، در هم بدريد! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...! من می خواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود... شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سير نشد!...من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نيست! مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد؟. من ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ نميرد!... مرگ من، عصيان يک زندگی است که نمی خواهد بميرد...!

چقدر سخته جدايي منم دارم خدايي

چقدر سخته جدايي منم دارم خدايي

 تو كه نبودي گريه دمسازم بود

وقتي بودي خوبيت آغوش بازم بود

چقدر خونه تاريك و بيصدا بود

دريچه پهن قلبم باريك و بي‌ندا بود

راستي قناريهام ديگه نميخونن

برام توي كوچيكترين قفس

خودشونو زندوني كردن برام

چون تو نبودي حاليه

يكي پيدا نميشه همدل من شه

توي اين راه مهيب همسفرم شه

ميدونسيتي باغچه ديگه گل نميداد

حياطشم بي تو صفايي نميداد

بار اولم بودش كه ناله و زاري زدم

به كسي حرفي نگفتم تموم حرفام نگفته‌اس

از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم

خيلي سخته كه دست من لمس نكنه دست تو

رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو

چون تون نبودي حاليته

آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام

آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام

آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام

در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام

برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره

ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه ‌تو بياره

اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم

ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم

ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم

ميدوني چون تو نبودي حاليته

خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم

خيلي بي انصافم كه كاراو حكمت خدا خسته شدم

برا من خونه بدونه تو قفس شده

برا من زندگي بي نفس شده

مثل اون پرنده كه ديوونه شده

مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده

تو ميخواي منو ويرون بكني

تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني

تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونه‌اش بيرون بكني

من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني

تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي حاليته

برا من ديگه شبا ستاره‌اي ديده نميشه

برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه

ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره

ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه

ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم

ديگه از حرفاي تو سير نميشم

اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست

اينو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه ديگه راهي نيست

اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست

اينو بدون چون تو نبودي حاليته

من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم

اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم

اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم

تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم

كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم

يا كه بايد يه عذابه توي وجدان ببينمژ

ميدوني عشق تو كورم كرد

عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد

چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من

توي اين بازي هستي تو محالي

يكي پيدا نميشه همدل من شه

توي اين راه مهيب همسفرم شه

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای

ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم

 در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای

پیرمردی کور و فلج درگوشه ای

مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای

تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

تولد (کارو)

تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم!!!

 پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی

 به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

 از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی

 من زاده ي شهوت شبي چركينم

در مذهب عشق ، كافري بي دينم

آثار شب زفاف كامي است پليد

خوني كه فسرده در دل خونينم

من اشك سكوت مرده در فريادم

داد ي سر و پاشكسته ، در بي دادم

اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق

نام شب عشق را كه برد از يادم ؟

دعای باران (کارو)

خشكسالی امان مردم را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاری را نمی توانستند انجام دهند.

 

بزرگان شهر در جمعي كه داشتند به اين نتيجه رسيدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگی دعای باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالی نجات دهد.

 

همه مردم در ميدان شهر جمع شدند و منتظر روحاني شهر بودند تا بيايد و دعای باران را شروع كنند، بالاخره روحانی آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمي دانستم چرا ما از گرفتاری و خشكسالی نجات نمي يابيم ولي امروز با ديدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اينجا جمع شده ايم تا از كائنات بخواهيم بر ما باران نازل كند، ولي در جمع شما فقط همين دختر بچه اي كه اين جلو نشسته با چتر آمده واين يعنی فقط يكی از ما به دعايی كه مي كنيم ايمان داريم .

 

پس بيايد به هر آنچه كه مي خواهيم و انجام مي دهيم ايمان داشته باشيم.