غزل
کلمهٔ غزل در اصل به معنای حدیث عشق، عاشقیکردن، و عشقباختن است در اصطلاح ادبیّات فارسی، غزل قالبی از شعر است که در آن مصراع اول و مصراعهای زوج هم قافیهاند و حد معمول آن به طور متوسّط بین ۵ تا ۱۲ بیت میباشد. ازآن روی که این گونه شعر، بیشتر، در بردارندهٔ سخنان عاشقانه بودهاست، شاعران فارسی آن را غزل نام کردهاند. ولی، بهمرور، و با ورود مفاهیم بلند اخلاقی و معانی دلآویز حکمت و عرفان در شعر فارسی، غزل از صورت پیشین آن بهدرآمد، و با اخلاق و عرفان در همآمیخت.
غزلسرایان عمده
از جملۀ غزلسرایان بلندآوازه در ادبیات عرفانی کهن میتوان سعدی، مولوی، حافظ، عراقی، و خواجوی کرمانی را نامبرد.
سعدی و غزل
همه عمر برندارم، سر ازاين خمار مستی كه هنوز من نبودم، كه تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی، كه حضور و غيبت افتد دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستی
چه حكايت از فراقت، كه نداشتم؟ وليكن تو چو روی باز كردی، در ماجرا ببستی
دل دردمند ما را، که اسیر تست یارا به وصال مرهمی ده، چو به انتظار خستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی، کم خویشگیر و رستی
مولانا و غزل
میان ما درآ، ما عاشقانیم که تا در باغ عشقت در کشانیممقیم خانۀ ما شو، چو سایه که ما خورشید را همسایگانیم
چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم چو عشق عاشقان گر بی نشانیم
ولیک آثار ما پیوستۀ توست که ما چون جان نهانیم و عیانیم
هرآن چیزی که تو گوئی که آنید به بالاتر نگر، بالای آنیم
تو آبی، لیک گردابیّ و محبوس درآ در ما، که ما سیل روانیم
حافظ و غزل
زاهد خلوتنشین، دوش به میخانه شد از سر پیمان گذشت، با سر پیمانه شدصوفی مجلس که دی، جام و قدح میشکست باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب، آمده بودش به خواب باز به پیرانهسر، عاشق و دیوانه شد
مغبچهای میگذشت، راهزن دین و دل درپی آن آشنا، ازهمه بیگانه شد
گریۀ شام و سحر، شکر که ضایع نگشت قطرۀ باران ما، گوهر یکدانه شد
منزل حافظ کنون، بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت، جان بر جانانه شد
عراقی و غزل
درد ما را نيست درمان الغياث هجر ما را نيست پايان الغياث--- ---
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را شراب بیخودی در جام کردند
لب میگون جانان جام درداد شراب عاشقانش نام کردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند به دل ز ابرو دو صد پیغام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند به یک جلوه، دو عالم رام کردند
خواجو و غزل
هر کو نظر کند به تو، صاحبنظر شود وان کِش خبر شود زغمت، بیخبر شودبگشا کمر که جامۀ جان را قبا کنم گر زانکه دست من به میانت کمر شود
خواجو ز عشق روی مگردان، که در هوا سایر به بال همّت و طائر به پر شود
